ياكوب ادوارد پولاك ( مترجم : كيكاووس جهان دارى )

397

سفرنامه پولاك ( ايران و ايرانيان ) ( فارسى )

از مدارس عمومى طب خبرى نيست مگر مدرسه‌اى كه تازه تأسيس شده است و من تاريخچهء آن را در فصل نهم قسمت اول اين كتاب شرح دادم . منعى كه در قرآن از نظر تشريح كالبد انسانى وجود دارد و اين اعتقاد مذهبى كه در اثر تماس با جسد ، انسان ناپاك مىشود باعث شده است كه تدريس علم تشريح غير ممكن شود . اما آن‌طور كه از آثار طبى عربى برمىآيد ، آنان در قرون اوليه مىدانسته‌اند كه به چه طريق خود را به نحوى از قيد اين منع برهانند و راه‌حلى براى آن بيابند . فقط گاه و بيگاه طبيبى كه در عربيت دست دارد گروه كوچكى از شاگردان را گرد خود جمع مىكند و به صورت خصوصى و غير رسمى چند فصلى از كتاب ابو على سينا و شرح آن و همچنين شرح اسباب ابن زكريا را ، آن هم بيشتر از نظر زبان تا از لحاظ موضوع ، بدون دريافت مزدى مورد بحث و گفتگو قرار مىدهد . تقريبا در جميع موارد ديگر كسى كه مىخواهد طبيب شود ، بىهيچ معلومات مقدماتى نظرى ، در محكمهء طبيبى به كار مشغول مىشود و نسخه‌هاى وى را رونويس مىكند . پس از مدتى كوتاه كلاه تاتارى خود را با عمامه عوض مىكند و سر خود را از ته مىتراشد « 2 » ، شال پهنى به كمر مىبندد و لوله‌اى كاغذ و دواتى در آن جاى مىدهد ، چوبدست بلندى بدست مىگيرد و نعلينى از چرم ساغرى سبز به پا مىكند ، گامهاى شمرده برمىدارد ، با طمطراق حرف مىزند و درحالىكه تسبيح دانه درشتى را در دست دارد جملات و كلمات عربى بلغور مىكند - و همين ديگر . . . او طبيب شده است . حال هرگاه علاوه بر اينها قدرى هم عربى و قرآن بداند ، ديگر ديرى نمىگذرد كه بشهرت ، اعتبار و درآمدى سرشار مىرسد ، درآمدى كه وى را قادر مىسازد چند زن بگيرد ، چند اسب و نوكر و غلام نگاهدارد ، و دم و دستگاهى شايسته به هم بزند . از شارع عام معمولا درحالىكه سوار بر قاطرى است مىگذرد . در اين مورد او قاطر را بر اسب ترجيح مىدهد . بسيارى از اطبا يا يهوديند يا از اخلاف يهوديان ، و مثلا مىتوان گفت كه در كردستان و تركستان كار طبابت منحصرا در دست يهوديان است . و اين‌طور به نظر مىآيد كه از قديم كار بر اين منوال بوده است ، حد اقل در لوحه‌اى بر قبر استر واقع در همدان چنين آمده است كه اين مقبره در قرن سيزدهم توسط سه برادر كه همه طبيب بوده‌اند مرمت شده است . در تهران نيز چهار برادر از يك خانوادهء كليمى در شمار پرمشغله‌ترين اطباى شهر بشمار مىروند . يكى از آنان به نام حق نظر براى مدتى طبيب مخصوص شاه سابق ، محمد شاه بوده است و اين نكته كه هم خود شاه و هم فرزند دلبند شاه

--> ( 2 ) . مد رايج اين است كه دسته موئى روى سر مىگذارند و آن را در هر طرف به دو طره تقسيم مىكنند و يكى را جلو گوش و ديگرى را پشت آن قرار مىدهند . تنها علما ، روحانيون و اصولا مردمى كه زندگى موقرانه‌اى دارند سر را از بيخ مىتراشند . فقط لوطيهائى كه به قواعد و مقررات عمومى بىاعتنا هستند مو را بلند مىكنند كه به صورتى درهم‌برهم و بدون نظم و ترتيب بر روى سر و شقيقه قرار مىگيرد .